آن نگاری که پریشانی ما را دیده
نقره ای نور تنش بر شب من تابیده
بر تن ساحلیِ خیس ِ عرق کرده من
مثل باران فراوان خدا باریده
بس که آتش زده ای، در شریان های تنم
دود آه دل من، سر به فلک ساییده
سر به
زیباتر ازنگاه تو، هرگز ندیده ام
این شد که از تمامی مردم بریده ام
با خود نشسته ام که دراین روزهای تلخ
نام تورا چگونه و از کی شنیده ام؟
باز از میان این همه اسم تصنعی
خطی به دور اسم قشنگت
ای دوچشم مست تودراین حوالی بینظیر
خسته ام ، تنهاترینم ، دست هایم را بگیر
قطره قطره آب شد، دل درغمت بی تاب شد
زیر خورشید فروزان نگاهت ناگزیر
آه اگر صد سال بنشینم تماشایت کنم
من نخواهم شد زچش